تبليغاتX
انتظار - حکایتی از سعدی
به انتظار صبح امید
 حکایتی از سعدی
کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت: شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزوجل برداشت گفت:هیچ شنیدی که مرا بگذاشت.

اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست                که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و سوم شهریور 1386  |
 
 
بالا