بر گرفته از بوستان
سعدي
بر اساس نسخه محمد علي
خدا ترس را بر رعيت گمار
كه معمار ملكست پرهيزگار
بدانديش تست آن و خونخوار خلق
كه نفع تو جويد در آزار خلق
رياست بدست كساني خطاست
كه از دستشان دستها برخداست
نكوكار پرور نبيند بدي
چو بد پروري خصم خون خودي
مكافات موذي بمالش مكن
كه بيخش برآورد بايد ز بُن
مكن صبر بر عامل ظلم دوست
كه از فربهي بايدش كند پوست
سر گرگ بايد هم اوّل بريد
نه چون گوسفندان مردم دريد
چه خوش گفت بازارگاني اسير
چو گردش گرفتند دزدان بتير
چو مردانگي آيد از راهزنان
چه مردان لشكر چه خيل زنان
شهنشه كه بازارگان را بخست
در خير بر شهر و لشكر ببست
كي آنجا دگر هوشمندان روند
چو آوازه ي رسم بد بشنوند
نكو بايدت نام و نيكي قبول
نكو دار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر بجا ن پرورند
كه نام نكويي بعالم برند
تبه گردد آن مملكت عن قريب
كزو خاطر آزرده آيد غريب
غريب آشنا باش و سياح دوست
كه سياح جلاب نام نكوست
نكودار ضيف و مسافر عزيز
وز آسيبشان بر حذر باش نيز
زبيگانه پرهيز كردن نكوست
كه دشمن توان بود در زّي دوست.
|
+| نوشته شده توسط
منتظر در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
|