تبليغاتX
انتظار - حکایتی از سعدی
به انتظار صبح امید
 حکایتی از سعدی

يكي را از ملوك مدت عمر سپري شد قايم مقامي نداشت .

وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسي كه از در شهر اندر

آيد.تاج شاهي بر سر وي نهند و تفويض مملكت بدو كنند .

اتفاق‍‍أ اول كسي كه درآمد گدايي بود . همه عمر لقمه اندوخته

و رقعه دوخته .

اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك بجاي آوردند و

تسليم مفاتيح قلاع و خزاين بدو كردند .و مدتي ملك راند تا

بعضي امراي دولت گردن از طاعت او بپيچانيدند و ملوك

از هر طرف به منازعت خواستن گرفتند و بمقاومت لشكر

آراستن .في الجمله سپاه و رعيت بهم برآمدند و برخي طرف

بلاد از قبض تصرف او بدر رفت .

درويش ازين واقعه خسته خاطر همي بود .تا يكي از دوستان

قديميش كه در حالت درويشي قرين بود از سفري بازآمد و در

چنان مرتبه ديدش گفت: منت خداي را عزوّجل كه گلت از خار

برآمد و خار از پاي بدر آمد وبخت بلندت رهبري كرد و اقبال

و سعادت ياوري تا بدين پايه رسيدي انّ مَعَ العسر يسرأ.

 

شكوفه گاه شكفته است و گاه خوشيده

              درخت وقت برهنه است و وقت پوشيده

گفت: اي يار عزيز تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست آنگه كه

تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.

اگر دنيا نباشد دردمنديم

                           وگر باشد بمهرش پاي بنديم

بلائي زين جهان آشوب تر نيست

                          كه رنج خاطرست  ارهست وگر نيست

 

مطلب گر توانگري خواهي     جز قناعت كه دولتيست  هني

گر غني زر بدامن افشاند        تا نظر در ثواب او نكني

كز بزرگان شنيده ام بسيار      صبر درويش به كه بذل غني

اگر بريان كند بهرام گوري     نه چون پاي ملخ باشد زموري.

|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  |
 
 
بالا